تبليغاتX
مونولوگ
یا اگر بخواهم فارسی را پاس بدارم باید بگویم:تک گویی
 

-باید برم تبت.

-چرا تبت؟خیلی سرده اونجا.برو مالزی.

-میدونم سرده.باید برم.مالزی گهه.

-تبت...به خاطر دالای لاما؟

-نه.دالای لاما که الان تبت نیست.

-پس واسه چی؟

-اسمش تو قرآن اومده.

-اسم؟ اسم ِ چی؟

-اسم ِ تبت.

-جدی؟چرت میگی؟چرا چرت میگی؟

-چرت نمیگم.آیه اش هست.حفظم.

-بخون خب.

-تبت یدا ابی لهب و تب!

-...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 15:39  توسط 63  | 

 

تمام زندگی یک "کار"  ِ  بزرگ است که در "کان"  ِ  بشریت زورچپون شده!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 22:55  توسط 63  | 

 

ل.ب هم مثل حق دادنی نیست،گرفتنی است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 13:10  توسط 63  | 

 

کاش میشد همه ی سلاح ها را ذوب کرد

و

تیر آهن ساخت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 10:2  توسط 63  | 

 

دهه ی  ز.جر  بر  ز.جر آفرینان، بادا بادا مبارک بادا.

 

پی نوشت:ا.نقلاب ما(خوانده شودAnghollab!)ان.زجار نور بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 20:56  توسط 63  | 

 

خدایا...یه دقه اون بطری ِ جانی واکرت رو بزار کنار...میخوام جدی باهات صحبت کنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 16:41  توسط 63  | 

 

البته واضح و مبرهن است که خوشه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 13:46  توسط 63  | 

 

وبلاگر های روشنفکر آخر سر دو دسته شدند.

 اول دسته ای که فکر میکردند باید به مناسبت مردن سلینجر چیزی نوشت.

دوم دسته ای که معتقدند دسته ی اول به جای اینکه در مورد مردن سلینجر چیز بنویسند بهتر است در مورد اعدام دو نفر ایرانی چیز بنویسند.

پی نوشت:ما چرا فکر میکنیم باید همه آنجور که ما میخواهیم رفتار کنند؟مگر خدای نا کرده ما ژن محمود در خون داریم؟هان؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 0:48  توسط 63  | 

 

-آقا از این نوشابه ها که بطریش پلاستیکیه...یه بار مصرفه ... ندارین؟ا

-نه...مگه این چشه؟

-این سرش بو میده!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 9:44  توسط 63  | 

 

سوال:قلی مخفف چیست؟

۱.قلناز

۲.قلمیرا

۳.قلهام

۴.قلیکا

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 0:2  توسط 63  | 

 

اگر من دو فیلم ساخته بودم

که روی هم بیشتر از ۱۰ میلیارد تومن فروخته بودند

اسم خودم را از ده نمکی به شهر شکری تغییر میدادم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 10:9  توسط 63  | 

 

از" انتلکت "بودن...ان بودنشو خوب بلدم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 13:10  توسط 63  | 

 

مسلمان ها میگویند ابراهیم میخواست اسماعیل را قربانی کند.

یهودی ها میگویند ابراهیم میخواست اسحاق را قربانی کند.

آخر چه فرقی دارد؟

در آخر این گوسفند بود که به گ.ا رفت!

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 15:35  توسط 63  | 

 

آیا هیچ میدانستید شیر عسل نستله در سوییس با مشارکت مردمی ِ جمعی از زنبورهای گاوی تولید میگردد؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 19:57  توسط 63  | 

 

فایده ی بهشت در چیست؟

تمام این آخوندها میخواهند به آنجا بروند.

و تمام این کشیش ها.

و تمام این خاخام ها.

لابد بعد هم میخواهند سر قدس با هم دعوا کنند و جنگ راه بیاندازند.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 13:18  توسط 63  | 

 

زان یار حکم بازم شکری است با شکایت

                                                      دل حکم کردی اما پیکم بود نهایت!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 14:7  توسط 63  | 

 

گفته بودی یقه ی مخالفانت رو میگیری و سرشونو میکوبونی به سقف

من اون موقع بر حسب عادت، حرفتو باور نکرده بودم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 16:54  توسط 63  | 

 

خدایا این نیز کی بگذرد پس؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 10:32  توسط 63  | 

 

خر ها از بالای پل حافظ به اسب ها سنگ شلیک میکردند

اسبها نترسیدند

چون همه با هم بودند

خر ها شدند گرگ

اسبها نترسیدند

 چون همه با هم بودند

گرگها ... از نترسیدن اسبها بر خود لرزیدند

از با هم بودنشان

زیرشان ریدند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 10:53  توسط 63  | 

 

داریم مث پناهنده ها اینجا زندگی میکنیم

شایدم بدتر

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 11:57  توسط 63  | 

 

روزی روزگاری خا.یه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 19:58  توسط 63  | 

 

آدم فکر میکند دوست دختری مث جودی آبوت خوب است

اما این فقط یک فکر است...فاکینگ فکرز!!!

و  اگر مزه ات برای ودکای ارزانت پنیر ورقه ای پیتزای شیر آوران باشد

دوستی با یک جودی آبوت عالی است

تازه

جودی آبوت مالی هم نبود

دوست دخترت بهتر از  او است.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 20:50  توسط 63  | 

 

او دو سال پیش شوهر کرد

اما از دو سال پیش تا حالا

مدام شوهر او را می.کند!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 23:26  توسط 63  | 

 

آدمای ان

زندگی گه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 0:36  توسط 63  | 

 

چشمها را باید شست

جور دیگر باید شست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 18:21  توسط 63  | 

 

تمام دخترهای دنیا

خری را خواهند یافت

و نامش را شوهر یا دوست پسر

 خواهند گذاشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 15:12  توسط 63  | 

 

باد ها میوزند

خورشید سرد میشود

 بسیجیان هنوز ذوب میشوند

شماعی زاده هنوز میخواند

و مرغ مینای من برایم ذوق مرگ میشود.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 14:26  توسط 63  | 

 

با توجه به دیالوگ ذیل که در فیلم "محاکمه در خیابان" ادا شده

به نظر بنده گوگوش برد کرده که از کیمیایی جدا شده.

دیلالوگ ذیل!:

"نیومدی که زنبوره!"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 10:43  توسط 63  | 

 

عزیزم رابطه ی ما دیگه بیش از حد خوب شده

برای تنوع هم که شده

و

برای برون رفت از این اوضاع خوب

باید ازدواج کنیم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 15:22  توسط 63  | 

 

در بوته ی آرمایش الهی یا آزگ.ایش الهی هستیم؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 21:14  توسط 63  |