تبليغاتX
مونولوگ
یا اگر بخواهم فارسی را پاس بدارم باید بگویم:تک گویی
 

چشمها را باید شست

جور دیگر باید شست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 18:21  توسط 63  | 

 

تمام دخترهای دنیا

خری را خواهند یافت

و نامش را شوهر یا دوست پسر

 خواهند گذاشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 15:12  توسط 63  | 

 

باد ها میوزند

خورشید سرد میشود

 بسیجیان هنوز ذوب میشوند

شماعی زاده هنوز میخواند

و مرغ مینای من برایم ذوق مرگ میشود.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 14:26  توسط 63  | 

 

با توجه به دیالوگ ذیل که در فیلم "محاکمه در خیابان" ادا شده

به نظر بنده گوگوش برد کرده که از کیمیایی جدا شده.

دیلالوگ ذیل!:

"نیومدی که زنبوره!"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 10:43  توسط 63  | 

 

عزیزم رابطه ی ما دیگه بیش از حد خوب شده

برای تنوع هم که شده

و

برای برون رفت از این اوضاع خوب

باید ازدواج کنیم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 15:22  توسط 63  | 

 

در بوته ی آرمایش الهی یا آزگ.ایش الهی هستیم؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 21:14  توسط 63  | 

 

ژن هام و هورمونهام

دهنمو گ.ا.ی.ی.د.ن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 12:24  توسط 63  | 

 

برادر

ریدن رو موال فرنگی که دیگه پز دادن نداره که!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 21:34  توسط 63  | 

 

حسنی به مکتب نمیرفت

هر وختم میخواس بره

تظاهرات میشد!

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 7:9  توسط 63  | 

 

دیگر

پولی نمانده

برای دایورت کردن

حتی

دو.لی نمانده!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 16:6  توسط 63  | 

 

در رابطه با روشنفکرنما بودن فضای  این بلاگ

همچنین مینیمال بودن اون

همچنین دپ بودن بنده

باید اسم اینجا جای مونولوگ...اسم یه دارو میبود

 با یه محبوبیت ورلد واید و تیراژ خوفناک

مثلا آمفتامین ...مرکوکروم... بتادین...الکل صنعتی...

الکل گندم...آدولت کلد...یا آموکسی سیلین...اصن دوا گلی.

 

 

پی نوشت:حس حسادت و سوزش کیون

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 8:17  توسط 63  | 

 

 

داشتم میگفتم.اون روز بارون میومد باد هم میومد.باد بارون بود. همه چی دیگه خعلی  پاییزی بود.حتی برگا خش خش میکردن.لباسامون میخوردن به هم و فش فش میکردن.بعدش بهم گفت یه ماچ رد کن بیاد.

یه ماچ رد کردم رفت.

گفت بریم قهوه بزنیم؟گفتم نه شیتیل پیتیل ندارم اصلا و ابدا.۴۰۰ تومن دارم میخوام برم خونه.گفت مهمون من.گفتم او کی.

رفتیم قهوه بخوریم .بعد یه پسره بهش تیکه پروند.خعلی غول تشن بود.من هیچی به پسره نگفتم.به خودشم چیزی نگفتم.اصن پسره همینو میخواس که من یه چیزی بهش بگم.اما ذکاوت خرج کردم.

اون روز قهوه کوفتش شد.

روز بعد موبش خاموش بود.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:32  توسط 63  | 

 

پروفایل فیس بوکمو به خودم ترجیح میداد

آدم خاصی بود

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 14:56  توسط 63  | 

 

هدف و سپس شعار جامعه ی مدنی ایرانیان باید این باشد:

ایرانی بودن...بدون درد و خونریزی!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 13:47  توسط 63  | 

 

-حاجی این یکیا رو کجا بفرستیم؟

-این بچه خوشگلا؟اینا میرن کهریزک!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 6:28  توسط 63  | 

 

 

عزیزم،من گفتم برام از خودت بگو...نه خواستگارات!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 11:27  توسط 63  | 

 

 

پسرم گوش بکن

دخترم گوش بده

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 19:31  توسط 63  | 



یه طناب بهم میدی؟

میخوام باهاش برم تو چات!





+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 15:32  توسط 63  | 

 

 

سید حسن ِ حزب الله


 دبیر ِکل ِ نصر الله!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 5:58  توسط 63  | 


کی فکرشو میکرد به راهپیمایی تو روز ِ قدس حتی فکر کنم؟هان؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 16:44  توسط 63  | 

 

سوال اینکه،تیریش ِ قبا

دقیقا کجای قباست؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 1:24  توسط 63  | 

 

با اینکه من در امر ِ اعتصاب ِ روزه در ایران تنها بودم.اما به جرات میتوانم بگویم که میلیون ها انسان در سراسر جهان از من تاسی کرده و روزه نگرفتند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 13:35  توسط 63  | 

باید تاسف خورد؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 11:8  توسط 63 

 

او هر وقت گریه میکند

طی هفته ی آینده عده ای در خیابان ها میمیرند

عده ای که حالا حالا ها قصد مردن نداشتند

آیا این جادو نیست؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 19:23  توسط 63  | 

 

دنیای تلخی داشت

تمام شیرینی ام-شیرینی ِ وجودم، دور از هر گونه خود شیفتگی-را

برایش گذاشتم

روزه بود.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 14:56  توسط 63  | 

 

بعله

من آدم ِ خاص و روشنفکر و کولی هستم

و چنانچه میبینید لا به لای ِ کلام ِ بنده

اسامی ِ

تام ویتس، دیوید لینچ،شوپنهاور،رولان بارت،شاملو،واپس گرایی،پراگماتیزم

 

به وفور شنیده میشه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 11:21  توسط 63  | 


مشترک مورد نظر در دسترس است اما شما به تخم او نیستی


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 22:48  توسط 63  | 

 

بنده خودم یک مولانا شناس هستم

اندیشه های من مولانایی است

و کلا بنده از نی میشنوم شکوه ها را

چنان که مصطلحه " آن یکی شیر است کاندر بادیه"

اسم خانم  ِ بنده هم شمس هست حتی.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 19:25  توسط 63  | 

 

هومر سیمپسون از این یارو بهتر ریاست جمهوری میکرد

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 10:48  توسط 63  | 

 

یکی بود یکی نبود

زیرگنبد کبود

غیر از گناه هیچی نبود

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 14:12  توسط 63  |