-کسری !اینقدر زر نزن!
-چشم!
هی همه روز به روز بیشتر شباهت پیدا می کنند به آدمهای سیاسی ! هی بیشتر دغل کاری در می آورند هی بیشتر هار می شوند هی آدم نمی داند خوب هستند یا گربه صفت ! مثل اینکه قول ساختن پلی را می دهند، حتا زمانی که رودخانه يی وجود ندارد !!!
اگر مردنی در کار نبود
لاشخورها یا باید شکار کردن را یاد میگرفتند
یا کاندید شدن برای مجلس!
تمام آرزوهای منی
کاش یکی از آرزوهای تو بودم
از دختره پرسیدم میخوای چیکاره شی؟
گفت خوشگله ینی نمیبینی؟
یه هنرپیشه مروف میشم رو پرده ی نقره ای!
و البته این وسط یه جاییم واس تو هس!
تو میتونی ماشینمو برونی...آره منم ستاره میشم
تو میتونی ماشینمو برونی...و شاید دوستتم داشته باشم!
*ترانه ی بیتل ها ترجمه از شخص شخیص بنده
طعم روزهای خوبم را مزه مزه می کنم
فکر می کنم که چرا تو اینهمه فکر برایم گذاشته ای ...
جای من اینجا نبود،این را من گفتم
معلم اما گفت
جای من اینجا نبود،
پیش روی بیست جفت چشم
زبان های دراز و تیکه های آبدار پر خشم
فحش زیر-لبی،قرص زیر زبان
به خودم میگفتم:
دل او پر تر است!
من برای او دعا می کنم برای تو دعا می کنم برای خودم دعا می کنم
در حالی که نگران هستم به رفتن با قهرمان و دوستان به سرزمین عجایب فکر می کنم
در حالی که دعا می کنم به دستبند های رنگ رنگی فکر می کنم به خنده هایمان به شب بیدار ماندن هایمان درد دل هایمان به پرکاری 206 به آرزوهایمان به دلهره هایمان به دوست داشتنمان به سادگی مان به ......
من حالا فقط یک پاک کن می خواهم
این بال که تو چیدی
مرا به آشیانت رسانده بود،ای صنم!
تنها هم صحبت قله ابر بود !
چرا فکر میکنند من به جبهه مبروم و برایشان میجنگم؟مگر برای من چه کار کردند؟
انتظار بارانی را می کشم که چشم بر هم زنم باریده است
در تمام طول راه، چشمانم به عرض راه بود!
دنیای من
خالی نیست سیمونه
دنیای من
زیر تک تک این ...شعرها
پر از حرف است
این رو بفهم
من نمیخواهم به بهشت بروم
پیش قدیسها و پیامبران
آخر اگر با یکیشان روبه رو شوم باید راجع به چه حرف بزنیم؟
عزیزم شدی عین اون زنبور عسلی که هی روی گلهای قالی می شینه و بلند میشه آخرشم دست خالی به کندوش بر می گرده !
بیست و سه سال زندگی کردی...
تا اینجاش که یه جور بود
چرا فکر میکنی باقیش یه جور دیگه است؟
دورت بگردم چيست ؟! دورت بگردم دايره اي فرضي است که تا اطلاع ثانوي از فرد مورد نظر حمايت ميکند
-یه مرغ دارم روزی ۶۳ تا تخم میزاره!
-اوه!کیونش پاره نمیشه؟
دوست دارم اینهمه دوست داشتنت را
من به آن بدی ها که میگویند نیستم
البته تو هم به آن خوبی ها که میگویند و میشنویم
نیستی!
مرد که گریه نمی کنه !
مرد گریه می ندازه !
اگر انسان های اولیه میمون تر از حالای ما بوده باشند
پس حوا هم به آدم جای سیب... یک موز DOLE داده است.
دروغ بگویید پیش از آنکه دیر شود
و
باور کنید حتی اگر دیر شده بود ...
این حکومت خیلی از بلاها بر سر ما آورد.
خیلی از بلاها هم بر ته ما آورد.
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند.
هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند.
پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم
به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به
پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود.
گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم
كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و
مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش
گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين »
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ
فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»
آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به
صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى
اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم.. بعد سيب زمينى ها را داخل
آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك
شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى
برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه
هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را
همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
ماريون دولن
روم به روت
گلاب به دیوار
اینقدر آیینه هایت را عوض مکن ! عصر معجزه به سر آمده ...
فردا خون بر شمشیر پیروز میشود٬
بیست٬سی روز دیگر هم نور منفجر میشود٬
اینجا کجاست سرزمین عجایب؟
شجاعت پیدا کردن مگر چقدر سخت است ؟
شجاعت پیدا کردن مگر چقدر عجیب و غریب است ؟
چرا هیچ کس شجاعت ندارد آنطور که فکر می کند و آنطور که قلبش فکر می کند زندگی کند ؟!