با گلهای پژمرده در دست نشسته بودم. صندلی های ایستگاه...زرد بودند و سرخ مثل پرچم چین!نسیم میوزید.دخترک فال میفروخت.تو در اتوبوس بودی.خورشید میتابید.ابر تلنگری زد که: من هستم...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 11:53 توسط 63
|
بهتر است هیچ نگویی مسافر!
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 16:2 توسط 63
|
ماموریت غیر ممکن:
تراشیدن مو در نواحی کالیبر!
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 11:16 توسط 63
|
هر جا در زندگی من سه نقطه بود ابهام وجود داشت.
در ۳ نقطه ای که مثلث برمودا را تشکیل میدادند:و موجب کشتار مردم بدن نیاز به اره برقی میشدند.
در همسر اولم:کلثوم.هیچ وقت نفهمیدم با یک مرد ازدواج کرده ام یا زن...و اگر زن...چرا بعد از ازدواج یک هو سیبیل در آورد.
و در اینها ...
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 13:5 توسط 63
|
اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده بدان...بنزین گران شده و مهستی مرده...امتحان پایان ترم هم دارد و میخواهد یک بیضه و کلیه اش را هم به دلیل بی پولی بفروشد و گریه کرده!!!
عاشق نشده اصلا و ابدا!
+
نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 15:0 توسط 63
|
اکثر آدم های خوب...خوبند....چون بی عرضه اند!
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 8:30 توسط 63
|