تبليغاتX
مونولوگ
یا اگر بخواهم فارسی را پاس بدارم باید بگویم:تک گویی
 

شاید،

 روزی در زندگی ام باشد که از همه چیز بگذرم بروم تو کوههای شمرون گور و گم شوم و سالیان سال آنجا به خوشی و خرمی با خودم زندگی کنم بی آنکه خرسی یا گرگی مرا بدرد یا ماری باشد تا زهرش را در جانم تزریق نماید یا عقابی فکر کند که من گوسفندم-که البته تا حدودی هم هستم!- و بیاید و مرا بلند کند و بال بزند تا به جوجه های ایکبیری اش در آن آشیانه ی فکسنی که بیشتر به لانه ی یک لاشخور میماند تا عقاب، لقمه ای گوسفند داده باشد،حتی هیچ آدمی نبینم و حتی آنجا از چشمه مشمه و یا رود و پود خبری نباشد تا خودم را هم نبینم و حتی چون دختر نیستم یک آینه ی کوچک هم نداشته باشم تا ببینم ریخت زشتم چه قدر زشت تر شده،شاید هم آن روز هیچ گاه نیاید.

کسی چه میداند؟

 

ps:چرا فکر کردی یک چنین مطلب گویایی پی اس یا هر چیز دیگری لازم دارد...که آمدی پی اس بخوانی؟اما یک بی لاخ تحویل گرفتی؟...هان؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 16:57  توسط 63  | 

 

یک بار آرزو کردم

یک بار داداشش

و یک بار باباش

دخلمو آوردن

همون کاری که با آرزو کردم،باهام کردن.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 10:51  توسط 63  | 

 

-کسری !اینقدر زر نزن!

-چشم!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 19:10  توسط 63  |