|
یا اگر بخواهم فارسی را پاس بدارم باید بگویم:تک گویی
|
شاید،
روزی در زندگی ام باشد که از همه چیز بگذرم بروم تو کوههای شمرون گور و گم شوم و سالیان سال آنجا به خوشی و خرمی با خودم زندگی کنم بی آنکه خرسی یا گرگی مرا بدرد یا ماری باشد تا زهرش را در جانم تزریق نماید یا عقابی فکر کند که من گوسفندم-که البته تا حدودی هم هستم!- و بیاید و مرا بلند کند و بال بزند تا به جوجه های ایکبیری اش در آن آشیانه ی فکسنی که بیشتر به لانه ی یک لاشخور میماند تا عقاب، لقمه ای گوسفند داده باشد،حتی هیچ آدمی نبینم و حتی آنجا از چشمه مشمه و یا رود و پود خبری نباشد تا خودم را هم نبینم و حتی چون دختر نیستم یک آینه ی کوچک هم نداشته باشم تا ببینم ریخت زشتم چه قدر زشت تر شده،شاید هم آن روز هیچ گاه نیاید.
کسی چه میداند؟
ps:چرا فکر کردی یک چنین مطلب گویایی پی اس یا هر چیز دیگری لازم دارد...که آمدی پی اس بخوانی؟اما یک بی لاخ تحویل گرفتی؟...هان؟؟؟
یک بار آرزو کردم
یک بار داداشش
و یک بار باباش
دخلمو آوردن
همون کاری که با آرزو کردم،باهام کردن.
-کسری !اینقدر زر نزن!
-چشم!