تبليغاتX
مونولوگ
یا اگر بخواهم فارسی را پاس بدارم باید بگویم:تک گویی
 

در بوته ی آرمایش الهی یا آزگ.ایش الهی هستیم؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 21:14  توسط 63  | 

 

ژن هام و هورمونهام

دهنمو گ.ا.ی.ی.د.ن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 12:24  توسط 63  | 

 

برادر

ریدن رو موال فرنگی که دیگه پز دادن نداره که!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 21:34  توسط 63  | 

 

حسنی به مکتب نمیرفت

هر وختم میخواس بره

تظاهرات میشد!

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 7:9  توسط 63  | 

 

دیگر

پولی نمانده

برای دایورت کردن

حتی

دو.لی نمانده!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 16:6  توسط 63  | 

 

در رابطه با روشنفکرنما بودن فضای  این بلاگ

همچنین مینیمال بودن اون

همچنین دپ بودن بنده

باید اسم اینجا جای مونولوگ...اسم یه دارو میبود

 با یه محبوبیت ورلد واید و تیراژ خوفناک

مثلا آمفتامین ...مرکوکروم... بتادین...الکل صنعتی...

الکل گندم...آدولت کلد...یا آموکسی سیلین...اصن دوا گلی.

 

 

پی نوشت:حس حسادت و سوزش کیون

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 8:17  توسط 63  | 

 

 

داشتم میگفتم.اون روز بارون میومد باد هم میومد.باد بارون بود. همه چی دیگه خعلی  پاییزی بود.حتی برگا خش خش میکردن.لباسامون میخوردن به هم و فش فش میکردن.بعدش بهم گفت یه ماچ رد کن بیاد.

یه ماچ رد کردم رفت.

گفت بریم قهوه بزنیم؟گفتم نه شیتیل پیتیل ندارم اصلا و ابدا.۴۰۰ تومن دارم میخوام برم خونه.گفت مهمون من.گفتم او کی.

رفتیم قهوه بخوریم .بعد یه پسره بهش تیکه پروند.خعلی غول تشن بود.من هیچی به پسره نگفتم.به خودشم چیزی نگفتم.اصن پسره همینو میخواس که من یه چیزی بهش بگم.اما ذکاوت خرج کردم.

اون روز قهوه کوفتش شد.

روز بعد موبش خاموش بود.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:32  توسط 63  | 

 

پروفایل فیس بوکمو به خودم ترجیح میداد

آدم خاصی بود

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 14:56  توسط 63  | 

 

هدف و سپس شعار جامعه ی مدنی ایرانیان باید این باشد:

ایرانی بودن...بدون درد و خونریزی!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 13:47  توسط 63  |